عاقبت مزاحمت
سرباز در حالی که سوت میزد وارد سالن شد . یکمرتبه با دیدین آقای قاضی جاخورد و احترام محکمی گذاشت و با نگاه مضطرب به قاضی نگاه کرد. قاضی که شدیدا" در فکر بود به او خیره شد وگفت : سرباز کجا هستی ؟ سرباز کمی دستپاچه گفت ممن عباس آباد حاج آقا ...و آماده شد عذر خواهی کند. قاضی در حالی که دستش را دراز میکرد گفت :پرونده را بده ببینم . سرباز سه پرونده به قاضی داد. قاضی نگاهی کرد و وسطی را برداشت و با دقت مشغول مطالعه گزارشات بازجویی و تحقیق نیروی انتظامی شد .سرباز بعد دقایقی آرام گفت: ببخشید ,من میتونم برم حاج آقا ؟ قاضی سر بلند کرد و به او خیره شد بطوریکه انگار متوجه حرف او نشده باشد. بعد مکثی 30 ثانیه ای گفت : شما این آقای مجید قدوسی را میشناسید ؟سرباز مکثی کرد و گفت: ببخشید شاکی پرونده را میفرمائید؟ قاضی گفت : بله سرباز یک قدم جلو تر آمدو گفت بله یک پیر مرد بدبخته... قاضی پرسید: چرا بدبخت؟ سرباز گفت : خانواده فقیری هستند آقای قدوسی هم سکته کرده یک طرف بدنش تقریبا " فلج شده و به زور راه میرود . قاضی دوباره به متفکرانه به پرونده چشم دوخت سرباز اجازه رفتن خواست و قاضی گفت برو ...
صدای جیغ و داد مادر و پدر به آسمان رفته بود دیگر حفظ آبرو از یاد رفته بود. چون آبرویی نمانده بود .ساعت 1 شب بود و کتایون دختر بزرگ خانه مست آمده بود خانه ,مادر با چادر نماز و پدر تسبیه بدست خودشان را میزدند. پسر 15 ساله خانواده چاقوی آشپزخانه را برداشت و بیرون رفت وهیچکس متوجه خروجش نشد .
پسرنوجوان جنگ شدیدی درونش داشت هرکاری که ممکن بود انجام داده بودند درست دو سال بود که از دست مجید خون دل میخوردند
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
