تبليغاتX
داستان های پاک
بنام خدا
یکی بود یکی نبود

سلام حبیب خدا خوش اومدی اگر نمیشه تو وبلاگ چای گذاشت جلوی مهمون میشه دعوت کرد به خوندن داستانهایی که تلخی و شیرینیش خستگی رو میگیره بامید خدا حتما خوشتون میاد 

+ نوشته شده توسط شاپور داداش نیا در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 11:32 |

عاقبت مزاحمت

سرباز در حالی که سوت میزد وارد سالن شد . یکمرتبه با دیدین آقای قاضی جاخورد و احترام محکمی گذاشت و با نگاه مضطرب به قاضی نگاه کرد. قاضی که شدیدا" در فکر بود به او خیره شد وگفت : سرباز کجا هستی ؟ سرباز کمی دستپاچه گفت ممن عباس آباد حاج آقا ...و آماده شد عذر خواهی کند. قاضی در حالی که دستش را دراز میکرد گفت :پرونده را بده ببینم . سرباز سه پرونده به قاضی داد. قاضی نگاهی کرد و وسطی را برداشت و با دقت مشغول مطالعه گزارشات بازجویی و تحقیق نیروی انتظامی شد .سرباز بعد دقایقی  آرام گفت:  ببخشید ,من  میتونم برم حاج آقا ؟ قاضی سر بلند کرد و به او خیره شد بطوریکه انگار متوجه حرف او نشده باشد. بعد مکثی 30 ثانیه ای گفت : شما این آقای مجید قدوسی را میشناسید ؟سرباز مکثی کرد و گفت: ببخشید شاکی پرونده را میفرمائید؟ قاضی گفت : بله سرباز یک قدم جلو تر آمدو گفت بله یک پیر مرد بدبخته... قاضی پرسید: چرا بدبخت؟ سرباز گفت : خانواده فقیری هستند آقای قدوسی  هم سکته کرده یک طرف بدنش تقریبا " فلج شده و  به زور راه میرود . قاضی دوباره به متفکرانه به پرونده چشم دوخت سرباز اجازه رفتن خواست و قاضی گفت برو ...

صدای جیغ و داد مادر و پدر به آسمان رفته بود دیگر حفظ آبرو از یاد رفته بود. چون آبرویی نمانده بود .ساعت 1 شب بود و کتایون دختر بزرگ خانه مست آمده بود خانه ,مادر با چادر نماز و پدر تسبیه بدست خودشان را میزدند. پسر 15 ساله خانواده چاقوی آشپزخانه را برداشت و بیرون رفت وهیچکس متوجه خروجش نشد .

پسرنوجوان جنگ شدیدی درونش داشت هرکاری که ممکن بود انجام داده بودند درست دو سال بود که از دست مجید خون دل  میخوردند


بقیه در ادامه مطلب...

+ نوشته شده توسط شاپور داداش نیا در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 12:24 |
باضربه سوم به سر چشمها سیاهی رفت. صدای سوت و کف زدن تماشاگران در سر قاسم پیچید داور شروع به شمارش کرد ...هانا...تول... ست .... نت  ..... صدای سوت اسکوربورت کمک کرد و قاسم در حالی که سعی میکرد تلو تلو نخورد به طرف کچ عصبانی رفت. ونشست مربی مرتب تکنیکهایی را میگفت باکمی پاشیدن آب به صورت و سینه کم کم دید واضح شداسکور بورت  10به4 را نشان میداد باقوانین جدید باخت حتمی بود . ولی امیدی برای صعود تیم وجود داشت چون با این باخت 4 به 4 میشد و قاسم اگر با فاصله 2 امتیاز میباخت تیم به یک چهارم صعود میکرد .با تشکر از شما دوست عزیز که این داستان را  خواندیده امیدوارم مورد پسند تان باشد این داستان کاملا رایگان بوده و کپی برداری از این داستان با ذکر نام نویسنده و منبع  مجاز است درصورت داشتن هرنوع نظر و پیشنهاد و انتقاد یا در نظرات مرقوم بفرمایید یا با شماره 09353320569 تماس بگیرید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شاپور داداش نیا در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 11:40 |